
به پیش روی من، تا چشم یاری می کند، دریاست
چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
غمم دریا، دلم تنهاست...
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست !
خروش موج با من می کند نجوا:
- که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت...
- که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت...
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست..نیست
زپا این بند خونین بر کنم نیست..
امید آن که جان خسته ام را
به آن نا دیده ساحل افکنم نیست..!
فریدون مشیری
اي بسا نا اهل را در اهل عالم ديده ام
تا به شادي مينشيني غم رسد از گرد راه
بر لب خندان هر گل اشك شبنم ديده ام
كلبه ي درويش و خواب امن او حاويد باد

كاندر ان اسباب دولت را فراهم ديده ام
حق نمايانست در آينه ي اشك يتيم
من صفاي كعبه را در آب زمزم ديده ام
گر چه طرحي در دل از آدم كشيدم تا مسيح
صورت دلخواه را در نقش خاتم ديده ام

زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی، بال و پری با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه ی عشق.
زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو
برود.
زندگی جذبه ی دستی است که می چیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.
زندگی،بعد درخت است به چشم حشره.
زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست.
خبر رفتن موشک به فضا،
لمس تنهایی "ماه"،
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.
زندگی شستن یک بشقاب است.
زندگی یافتن سکه ی دهشاهی در جوی خیابان است.
زندگی"مجذور" آینه است.
زندگی گل به "توان" ابدیت،
زندگی "ضرب" زمین در ضربان دل ما ،
زندگی "هندسه ی" ساده و یکسان نفسهاست.
هر کجا هستم، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فکر ، هوا، عشق، زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت؟
سهراب سپهری

جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازیانه او خم نمی کنم.
افسوس بر دوروزه هستی نمی خورم
زاری براین سراچه ماتم نمی کنم.
با تازیانه های گرانبار جانگداز
پندارد آنکه روحِ مرا رام کرده است!
جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است
این بندگی، که زندگیش نام کرده است!
بیمی به دل زمرگ ندارم، که زندگی
جز زهر غم نریخت شرابی به جام من.
گر من به تنگنای ملال آور حیات
آسوده یکنفس زده باشم حرام من!
تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب
می پوشم از کرشمۀ هستی نگاه را.
هر صبح و شب چهره نهان می کنم به اشک
تا ننگرم تبسم خورشیدو ماه را !
ای سرنوشت، ازتو کجا می توان گریخت؟
من راهِ آشیان خود از یاد برده ام.
یکدم مرا به گوشۀ راحت مرا رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!
ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا !
زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز.
شادم از این شکنجه خدا را،مکن دریغ
روح مرا در آتشِ بیداد خود بسوز!
ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست
بر من ببخش زندگی جاودانه را !
منشین که دست مرگ زبندم رها کند.
محکم بزن به شانه من تازیانه را ...
فریدون مشیری
من خواب ديده ام كه كسي مي آيد
من خواب يك ستاره ي قرمز ديده ام
و پلك چشمم هي ميپرد
و كفشهايم هي جفت ميشوند
و كور شوم
اگر دروغ بگويم
من خواب آن ستاره قرمز را
وقتي كه خواب نبودم ديده ام
كسي مي آيد
كسي مي آيد
كسي ديگر
كسي بهتر
كسي كه مثل هيچكس نيست،
مثل پدر نيست،
مثل انسي نيست،
مثل يحيي نيست،
مثل مادر نيست
و مثل آنكسيست كه بايد باشد
و قدش از درخت هاي خانه ي معمار هم بلندتر است(...)
می توان در کوچه های زندگی
پاسخ لبخند را با یاس داد

می توان جای غروب عشق را
با طلوع ساده ی احساس داد
می توان در خلوت شبهای راز
فکر رسم آبی پرواز بود
می توان باحرفی از جنس بلور
شوق را به هر دلی دعوت نمود
می توان در آرزوی کودکی
با حضور یک عروسک سهم داشت
می توان گاهی به رسم یاد بود
در دلی یک شاخه نیلوفر گذاشت
می توان از شهرشب بوها گذشت
عابر پس کوچه های نور بود
می توان همسایه مهتاب شد
فکر زخم غنچه ای رنجور بود
می توان با لطف دست پنجره
مهربان گنجشک ها را دانه داد
می توان وقتی خزان از ره رسید
یک کبوتر را به کنجی لانه داد
می توان در قلب های بی فروغ
لحظه ای برقی زد و خورشید شد
می توان در غربت داغ کویر
آن ابری که می بارید شد
مریم حیدر زاده
دلتنگ نیستم.. نه!
ولی می خواهم بگویم
تمام کوچه های این سرزمین عزیز
سر شار از عطر نامه پاره های تن این میهن مقدس است
کوچه ی محمدی ، خیابان رازقی ، محله ی اقاقی ،
بن بست یاس و
گذر یاسمن...
اما..
نام برادر من نیست... نیست !
کم نبودی، بیش هم نبودی
که خودت بودی، ماه مهربان من
شاید به همین خا طر است هر جا که نیستی و هستم..
یک بید مجنون به خاک می سپارم
تا خاطرم باشد که،
عشق را
برای همگان می خواستی، نه برای خود...

گفت: آنجا چشمه خورشیدهاست
آسمان ها روشن از نور و صفاست
باز من گفتم که : بالاتر کجاست
گفت: بالاتر جهانی دیگر است
عالمی کز عالم خاکی جداست
پهن دشت آسمان بی انتهاست
باز من گفتم که بالاتر کجاست
گفت: بالاتر از آنجا راه نیست
زانکه آنجا بارگاه کبریاست
آخرین معراج ما عرش خداست
باز من گفتم که بالاتر کجاست
لحظه ای در دیدگانم خیره شد
گفت: این اندیشه ها بس نارساست
گفتمش از چشم شاعر کن نگاه
تا نپنداری که گفتاری خطاست
دورتر از چشمه ی خورشیدها
برتر از این عالم بی انتها
باز هم بالاتر از عرش خدا
عرصه پرواز مرغ فکر ماست
فریدون مشیری

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم ،خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم ،گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید،عطر صد خاطره پیچید،
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست ربر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی:-"از این عشق حذر کن! لحظه ای چند بر این آب نظر کن،
آب آینه ی عشق گذران است،تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی،چندی از این شهر سفر کن!"
با تو گفتم : حذر از عشق!؟ نتوانم، سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد، چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به سنگ زدی من نرمیدم، نگسستم...
باز گفتم که" تو صیادی و من آهوی دشتم ، تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم..
حذر از عشق!! ندانم...! نتوانم...!"
اشکی از شاخه فرو ریخت، مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت..
اشک در چشم تو لرزید، ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم، پای در دامن اندوه کشیدم..نگسستم،نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم..
بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...!
فریدون مشیری